اینجا قلزم است.

از ده روز گذشته

چهارشنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۰۰ ب.ظ

چیزی که از آن صحبت می‌کنم یک تجربه شخصی است. انسانی و زمینی و کوچک اما روحی و بزرگ. تجربه‌ای که از یک‌شنبه آخر رمضان یا همان بیستم خرداد در روان من/ما حلول کرد. تجربه مالک/مستأجری. تجربه‌ای که، در یکشنبه بیست خرداد خودش را به ما نشان داد. روزهای تند و جهنمی آقای رضایی. هنوز، حتی حالا که خانه جدید تمیز و خوشبو و آرام منتظرمان است نتوانسته‌ام از تکانه چند روز اخیر خلاص شوم. صحبت اصلی‌ام از اعتماد است. تکیه بر اعتماد آدم‌ها. اعتماد بر حرف یا همان وعده. مسئله‌ای که نود درصد روزهای گذشته فکر من معطوفش بوده است. چرا انقدر بزرگ است؟ چرا این اندازه مهیب است؟ چرا این موضوع من را به هم زد؟ چون درکش نکردم/نمی‌کنم. چون انتظارش را نداشتم. چون باور ندارم آدم‌ها بدون فکر کردن به عواقب حرف یا عملشان قدمی بردارند. یک هفته قبل از بیستم انتظارش را داشتم. مهم هم نبود. و یقین دارم اگر از روز اول این‌طور پیش می‌رفت هیچ دغدغه‌آور نمی‌شد که حالا. آن روز، دوازدهم، هنوز موعد سال نشده بود، منتظر بودیم یا تمدید کنیم یا جابجا شویم. علی‌رغم تمام مسائل به گزینه اول متمایل‌تر بودیم. چرا که جمع کردن بساط و پهن کردنش در بازه‌ای قرار گرفته بود که توان، انرژی و از همه مهم‌تر وقتش را نداشتیم. از نظر شرایط کاری در برهه فشار بالا هستم/هستیم. کارگر بودم. شده‌ام سرکارگر. از این‌رو وزنه جابجانشدن و ثبات (شما بخوانید تکیه بر ستون پوشالی) سنگین‌تر شده بود. تا رسیدیم به نقطه‌ای که، از تعلیق خب چه خواهد شد خسته شدیم و نشستیم به مذاکره. صاحبخانه، مثلاً آقای رضایی، درآمده بود که یک‌وقت تصمیم نگیرید بی‌هوا بروید. که ال هستید و بل هستید و شما بعد از انقده سال بهترین مستأجر من هستید. که خانه قشنگ‌تر شده است و فلان و بهمان و خدا می‌داند قطار حرف‌هایی که خودم، منِ سخت‌گیر کلمه وزن‌کن نشستم به حساب و کتاب که بهتر، می‌مانیم. ما هم که از اولش شصت به چهل به سمت ماندن بودیم. طی چهل و هشت ساعت بعدی بلیط و هتل گرفتیم. رویای سفر و مزه‌مزه‌اش توی روزهای راحت و بی‌دغدغه. نشستیم به تغییر دکور و سفارش کاشی. وی نجاری طبقه‌ها را تمام کرد. سیلر/کیلر زدیم. بنّاها رفتند و افتادیم به مرتب کردن رد پای بنّاها. روزه. تعطیلی. چه شد؟ نقطه صفر را که زدیم تا شروع کنیم به لذت بردن از روزهای تمیز قبل از سفر، بی‌اغراق درست همان روز اول بعد از یک هفته دویدن وقتی که داشتم تخم شربت می‌ریختم توی مخلوط آب و یخ و شکر و لیمو تا وقت اذان، بیست دقیقه تا افطار بیستم آقای رضایی درآمد که خانه را برای پاره‌ای تغییرات در زندگی شخصی‌شان احتیاج دارد! من حیرت کردم. قاشق توی تنگ شربت ایستاد و من خیره شده بودم به صداش. باور نمی‌کردم چطور درست و دقیق حالا که می‌دانست همه آن زحمت‌ها تمام شده سر برسد. نمی‌توانستم درک کنم چطور به خودش اجازه داده است خلف وعده کند و واقف باشد این خلف وعده درست در زمانی قرار گرفته باشد که مسافر هستیم و تمام تلاشمان برای قشنگ‌تر کردن خانه برای اتمام پروژه قبل از سفر بوده است. من؟ دروغ است اگر بگویم قوی بودم. نبودم. شخصیت من شخصیت نرمش و پذیرش نیست متأسفانه. از تحمیل بی‌زار هستم. و طی جلساتی که با پ داشته‌ام کاشف به عمل آمده است که خشم فروخورده‌ای دارم که توی دلم خانه کرده است. روزهای متمادی رویش کار کرده‌ایم و داشتم از آن فاز رد می‌شدم. تا وقت اذان، بیست دقیقه تا افطار بیستم. قادر نبودم/نیستم حجم بی‌اهمیتی گفتار آقای رضایی را تحمل کنم. جابجا شدن، رفتن و مستقر شدن مسئله‌ی دردآورم نبوده است و نیست. بعدها، روزهای خانه جدید، روزهایی که مشت‌هایم باز شد و توانستم بی‌بریدگی و نفس‌زدن یک جمله را کامل بگویم، برای بابا توضیح دادم که آن غروب چنان خشمی توی دلم بود از بی‌توجهی آدم‌ها که توان وصفش را ندارم. نمی‌توانستم بپذیرم ما را میانه آن همه بنّایی و هزینه متوقف نکرد. نمی‌توانستم بپذیرم توی چشم‌های وی گفته باشد تغییرات در زندگی شخصی. نمی‌توانستم به صورت اتفاقی آگهی جدید خانه را نبینم. نمی‌توانستم تاب بیاورم ما را برای گزینه بهتر جابجا کرده باشد. بابا دست کشید روی پیشانی‌ام و من را به آرامش دعوت کرد. نمی‌توانستم. قرار نداشتم. آرامش دور بود. دشتی که کیلومترها ازش فاصله داشتم. گذشت. لازم بود زمان بگذرد تا هضمش کنیم. هضم نه، بالا بیاوریمش. حالا شب قبل نشسته بودم روبروی پنجره آشپزخانه جدید رو به کوه‌ها، دلستر خنک می‌خوردیم. صدای آقا مصطفی می‌آمد که روزنامه‌ها را روی شیشه‌ها ‌می‌کشید و بلند بلند به وی می‌گفت من میگم از اسپانیا دو تا گل می‌خوریم آقا. اما خوبه. یعنی آبروریزی نمیشه آقا. همون دوتا خیلی خوبه. و من فکر می‌کردم اهمیت ندهم. اعتماد را زنده نگه دارم. ابرهای سیاه بدبینی را از روی سرم بتکانم توی سطل آب آقا مصطفی و خواهش کنم آب را عوض کند. ابی بخواند. وی از بالکن اتاق بغلی برایم دست تکان بدهد. صدای آقا مصطفی بپیچد که خیالتون راحت. تا صبح بمونم هم امشب تمومش می‌کنم. دست بکشم روی بال‌های زخمی‌ام و باور کنم اعتماد همین آقا مصطفی‌ست اصلا.


  • افرا ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی