اینجا قلزم است.

شش اردی‌بهشت نود و هفت

پنجشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۳۸ ق.ظ

دلزده و غمگین هستم. غم به معنای اندوه نه، از آن غم‌ها که انگار کن از خیانت می‌آید. مثل اینکه پشت پرده اتاق پرو به کسی اطمینان کرده باشی و بعدش پی برده باشی تمام مدتی که با تکیه به اطمینانش در حال پرو بوده‌ای، گوشه پرده را گرفته بوده و با عده‌ای به تو می‌خندیدند. یک همچین احساسی دارم در صبح این پنج‌شنبه. بهتر است بگویم غم ناشی از عدم امنیتی که ایمان داشتم دارمش. حالا می‌بینم نه تنها نداشتمش که از اساس نبوده است. میم نوشته است همکارنش گفته‌اند که نمی‌توانند با خانم‌ها کار کنند. متأسفانه باید اعتراف کنم با تمام مقاومتم در قبال تن ندادن به این باورها، لازم است به این جبهه بپیوندم. خانم‌ها، از چه روی نمی‌دانم، اما هرگز یک‌دل و متحد نمی‌شوند و با کوچکترین بهانه‌ای راهی برای متمایز کردن خود پیدا می‌کنند. چقدر این موضوع مچاله‌ام کرده است. چقدر از الف زده هستم. همچنان در پستوهای دلم دوست دارم حرف‌هایش را باور کنم، اما از طرفی می‌دانم که آن‌ حرف‌های خلوت و دنج را بازگو کرده است. دلیلش را نمی‌دانم. شاید هم بدانم اما از حجم کوچکی‌شان نمی‌توانم باورشان کنم. آدم‌ها چطور حاضرمی‌شوند ارزش آن لحظه صمیمیت را نادیده بگیرند؟ چطور می‌توانند اعتمادها را اینطور به باد بسپارند. من هر اعتمادی که به دست می‌آورم از ترس ترد و شکننده بودنش و جانی که کنده‌ام تا به دستش بیاورم، چنان در کنج‌ وجودم پنهانش می‌کنم که گویی خود خود من است. چقدر باید از آدم‌ها برمم. رمیده و دل‌شکسته‌ام. کاش کسی بیاید که تلخی این تجربه‌ها به خنده مضحکی تبدیل شود با او.

  • افرا ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی