اینجا قلزم است.

دی‌شب در برنامه کودک شو دخترمان را دیدم. ایستاده روی سن در دایره زردرنگ رو به دوربین در پاسخ به سوال "دوست داری شبیه کی بشی؟" گفت: شبیه خودم. 

  • افرا ...

وز خدا دولت این غم به دعا خواسته‌ام.

  • افرا ...

در گرمای خیلی زیاد طاقت‌فرسایی نشسته‌ام و برای یک دوستی سوگواری می‌کنم. و از اینکه سیستم نرم‌افزاری شرکت نیم‌فاصله نمی‌گیرد و ما را عادت داده است به فاصله انداختن، که حالا توی این صفحه مدام برگردم و یادم بیاید می‌توانم نیم‌فاصله بگذارم خسته‌ام. قصه. مرثیه می‌خوانم. برای دوستی‌ای که‌ در ظاهر آرام و رونده است. خنده دارد. لباس قشنگ دارد. هدیه دارد. میهمانی و بزم دارد اما زیرپوستش بیمار است. مرده است و این مرده بودنش خیلی واضح است. برای من هست. وی بعید می‌داند. شب گذشته تمام ساعت‌هایی را که داشتم گوجه و خیار ریزریز می‌کردم، در جستجوی لیمو و نعناع و نمک و میانه تق و تق صدای کابینت‌ها، پشت میز آشپزخانه که داشتم پوست خالی فندق‌ها را از توی سبد جدا می‌کردم در واقع سعی داشتم زمان نشستن روی مبل و شنیدن صداهای تهی خوشحال را کاهش دهم و در پی نجات باشم. دوستی شب گذشته، دوستی هشت سال گذشته رو به خشک شدن است. شاخه نرم و لطیف سال نود، نون و پنیر و گردوی نیمه‌شب‌های سینما آزادی، نیمروهای کره‌ای دشت‌ها، تماشای فیلم‌های دست اول اسکار، لم دادن‌های تست قهوه و خندیدن به همدیگر داشت جلوی چشمم آرام آرام می‌مرد. غم‌انگیز است. غم‌انگیزتر اما آن بی‌خیالی، یا کم اهمیتی، این اتفاق وحشتناک در چشم‌مان است. چقدر از صحبت کردن درباره این غم عاجزم. بس که عمیق و برنده و غلیظ است. 

  • افرا ...

آقای ش دارد می‌گوید آرزو دارد یک سوراخ موشی پیدا کند دو سه ساعت آرام و بی‌سروصدا و تنش بخزد تویش. آقای ن از آن‌طرف گفت آقای ش خوشی زده است زیر دلش. آدم تنها به جایی می‌رسد که شب‌ها توی خانه با گلدان هم حرف می‌زند. آخ از سال‌های نود به قبل، آخ...


  • افرا ...

چیزی که از آن صحبت می‌کنم یک تجربه شخصی است. انسانی و زمینی و کوچک اما روحی و بزرگ. تجربه‌ای که از یک‌شنبه آخر رمضان یا همان بیستم خرداد در روان من/ما حلول کرد. تجربه مالک/مستأجری. تجربه‌ای که، در یکشنبه بیست خرداد خودش را به ما نشان داد. روزهای تند و جهنمی آقای رضایی. هنوز، حتی حالا که خانه جدید تمیز و خوشبو و آرام منتظرمان است نتوانسته‌ام از تکانه چند روز اخیر خلاص شوم. صحبت اصلی‌ام از اعتماد است. تکیه بر اعتماد آدم‌ها. اعتماد بر حرف یا همان وعده. مسئله‌ای که نود درصد روزهای گذشته فکر من معطوفش بوده است. چرا انقدر بزرگ است؟ چرا این اندازه مهیب است؟ چرا این موضوع من را به هم زد؟ چون درکش نکردم/نمی‌کنم. چون انتظارش را نداشتم. چون باور ندارم آدم‌ها بدون فکر کردن به عواقب حرف یا عملشان قدمی بردارند. یک هفته قبل از بیستم انتظارش را داشتم. مهم هم نبود. و یقین دارم اگر از روز اول این‌طور پیش می‌رفت هیچ دغدغه‌آور نمی‌شد که حالا. آن روز، دوازدهم، هنوز موعد سال نشده بود، منتظر بودیم یا تمدید کنیم یا جابجا شویم. علی‌رغم تمام مسائل به گزینه اول متمایل‌تر بودیم. چرا که جمع کردن بساط و پهن کردنش در بازه‌ای قرار گرفته بود که توان، انرژی و از همه مهم‌تر وقتش را نداشتیم. از نظر شرایط کاری در برهه فشار بالا هستم/هستیم. کارگر بودم. شده‌ام سرکارگر. از این‌رو وزنه جابجانشدن و ثبات (شما بخوانید تکیه بر ستون پوشالی) سنگین‌تر شده بود. تا رسیدیم به نقطه‌ای که، از تعلیق خب چه خواهد شد خسته شدیم و نشستیم به مذاکره. صاحبخانه، مثلاً آقای رضایی، درآمده بود که یک‌وقت تصمیم نگیرید بی‌هوا بروید. که ال هستید و بل هستید و شما بعد از انقده سال بهترین مستأجر من هستید. که خانه قشنگ‌تر شده است و فلان و بهمان و خدا می‌داند قطار حرف‌هایی که خودم، منِ سخت‌گیر کلمه وزن‌کن نشستم به حساب و کتاب که بهتر، می‌مانیم. ما هم که از اولش شصت به چهل به سمت ماندن بودیم. طی چهل و هشت ساعت بعدی بلیط و هتل گرفتیم. رویای سفر و مزه‌مزه‌اش توی روزهای راحت و بی‌دغدغه. نشستیم به تغییر دکور و سفارش کاشی. وی نجاری طبقه‌ها را تمام کرد. سیلر/کیلر زدیم. بنّاها رفتند و افتادیم به مرتب کردن رد پای بنّاها. روزه. تعطیلی. چه شد؟ نقطه صفر را که زدیم تا شروع کنیم به لذت بردن از روزهای تمیز قبل از سفر، بی‌اغراق درست همان روز اول بعد از یک هفته دویدن وقتی که داشتم تخم شربت می‌ریختم توی مخلوط آب و یخ و شکر و لیمو تا وقت اذان، بیست دقیقه تا افطار بیستم آقای رضایی درآمد که خانه را برای پاره‌ای تغییرات در زندگی شخصی‌شان احتیاج دارد! من حیرت کردم. قاشق توی تنگ شربت ایستاد و من خیره شده بودم به صداش. باور نمی‌کردم چطور درست و دقیق حالا که می‌دانست همه آن زحمت‌ها تمام شده سر برسد. نمی‌توانستم درک کنم چطور به خودش اجازه داده است خلف وعده کند و واقف باشد این خلف وعده درست در زمانی قرار گرفته باشد که مسافر هستیم و تمام تلاشمان برای قشنگ‌تر کردن خانه برای اتمام پروژه قبل از سفر بوده است. من؟ دروغ است اگر بگویم قوی بودم. نبودم. شخصیت من شخصیت نرمش و پذیرش نیست متأسفانه. از تحمیل بی‌زار هستم. و طی جلساتی که با پ داشته‌ام کاشف به عمل آمده است که خشم فروخورده‌ای دارم که توی دلم خانه کرده است. روزهای متمادی رویش کار کرده‌ایم و داشتم از آن فاز رد می‌شدم. تا وقت اذان، بیست دقیقه تا افطار بیستم. قادر نبودم/نیستم حجم بی‌اهمیتی گفتار آقای رضایی را تحمل کنم. جابجا شدن، رفتن و مستقر شدن مسئله‌ی دردآورم نبوده است و نیست. بعدها، روزهای خانه جدید، روزهایی که مشت‌هایم باز شد و توانستم بی‌بریدگی و نفس‌زدن یک جمله را کامل بگویم، برای بابا توضیح دادم که آن غروب چنان خشمی توی دلم بود از بی‌توجهی آدم‌ها که توان وصفش را ندارم. نمی‌توانستم بپذیرم ما را میانه آن همه بنّایی و هزینه متوقف نکرد. نمی‌توانستم بپذیرم توی چشم‌های وی گفته باشد تغییرات در زندگی شخصی. نمی‌توانستم به صورت اتفاقی آگهی جدید خانه را نبینم. نمی‌توانستم تاب بیاورم ما را برای گزینه بهتر جابجا کرده باشد. بابا دست کشید روی پیشانی‌ام و من را به آرامش دعوت کرد. نمی‌توانستم. قرار نداشتم. آرامش دور بود. دشتی که کیلومترها ازش فاصله داشتم. گذشت. لازم بود زمان بگذرد تا هضمش کنیم. هضم نه، بالا بیاوریمش. حالا شب قبل نشسته بودم روبروی پنجره آشپزخانه جدید رو به کوه‌ها، دلستر خنک می‌خوردیم. صدای آقا مصطفی می‌آمد که روزنامه‌ها را روی شیشه‌ها ‌می‌کشید و بلند بلند به وی می‌گفت من میگم از اسپانیا دو تا گل می‌خوریم آقا. اما خوبه. یعنی آبروریزی نمیشه آقا. همون دوتا خیلی خوبه. و من فکر می‌کردم اهمیت ندهم. اعتماد را زنده نگه دارم. ابرهای سیاه بدبینی را از روی سرم بتکانم توی سطل آب آقا مصطفی و خواهش کنم آب را عوض کند. ابی بخواند. وی از بالکن اتاق بغلی برایم دست تکان بدهد. صدای آقا مصطفی بپیچد که خیالتون راحت. تا صبح بمونم هم امشب تمومش می‌کنم. دست بکشم روی بال‌های زخمی‌ام و باور کنم اعتماد همین آقا مصطفی‌ست اصلا.


  • افرا ...

یک هیولای قلدر قوی درونم خانه کرده است. روی پره‌های روح و روانم. نمی‌دانم کی و کجا آمد. عاجزم کرده است. دست و پایم را. غمگینم کرده است. و غمش یک‌طوری است که دیگر به بی‌تفاوتی رسانده من را. از بی‌تفاوتی غم نمی‌خورم. چنان عمیق و ریشه‌دار دل‌شکسته هستم که از حجم آوارش رام شده‌ام حتی. رومیزی را مرتب می‌کنم. زیر کتری را روشن می‌کنم. مخلوط پیاز و گوشت و جعفری را توی خمیر لوله می‌کنم. به گلدان‌ها نگاه می‌کنم. و اشک می‌ریزم. به هیجان نمی‌آیم. آن جریان حیات پرشور را دیگر زیرپوستم ندارم. یک ماه گذشته خیلی گریه کردم. خودم را، دلم را و فکرهایم را زخمی کردم. وی را هم. حین تماشای دریاچه گریه کردم. خیره به قاشق سوپ گریه کردم. توی ونک گریه کردم. روی مبل، انگشت بین ورق‌های کتاب گذاشتم و گریه کردم. افرای توی قلبم یک ماه است که نیست. نه وقت خواب و نه حتی شام حرف‌های مسخره نمی‌پراند تا بخندیم. دیگر دختر ندارم. خودم را هم ندارم. یک مه سیاه خانه کرده بالای سرم. مستأصل شده‌ام. نمی‌دانم به کجا پناه ببرم. آن‌شب زیر نور ماه توی راهروهای سبز و تاریک پارک لاله کنار قدم‌های وی گریه کردم. در حالت همیشگی این قاب نهایت خواسته‌ام از زندگی بود. از خوشی‌اش می‌مردم. آن‌شب اما آنقدر آرام اشک ریختم که وی با بهت دست و پایش قفل شده بود و تنها توانست بغلم کند. دلم برایش سوخت. برای آنطور بی‌پناه شدنش وقتی من از دورن دارم دریده می‌شوم. قادر نیستم برایش توضیح دهم از هیچ غمگینم. یک توده توی گلویم است که خیلی تلخ و بدمزه است. زیر درخت‌ بید مجنون گفتم که حیرانم. قرار ندارم. چه کنم. داشتم اذیت می‌شدم. دارم اذیت می‌شوم. بغلم کرد. شقیقه‌ام را بوسید. اشک‌هایم را لمس کرد و گفت بیا اینجا. من به وی خب خیلی ایمان دارم. اما به خودم، به این حال، نه. کاش دوام بیاورم. پریشانم. نمی‌توانم برایش توضیح بدهم چرا پارک لاله را نمی‌بینم. او را. نور ماه را. امنیت و خوشبختی داشتنش را. شبش برگشتیم خانه. دوش گرفتم. سعی کردم این هاله‌های مخوف را با آب بشویم. برگردم به جریان زندگی. لباس گرم پوشیدم. خزیدم زیر پتو و رو به هلال گوشش گریه کردم. خوابیدم.


  • افرا ...

اصل: رد گذر زمان؟ زیباست.

یک مفهومی توی فرهنگ ژاپنی هست به اسم وابی‌سابی. با دبلیو. نشسته‌ام به خواندنش. بس که دوستش دارم و بس که آشناست. ترکیب، آنطوری که من خواندم از دو کلمه وابی و سابی ساخته شده است و به قرن پانزدهم برمی‌گردد و مبنی بر پذیرش زیبایی‌های ایمپرفکشن است. در این فرهنگ هر نقصی (که فرهنگ باور دارد نقص نیست و صرفا برای توضیح دادن از این لغت استفاده شده است) زیباست، و واقعا این یکی‌ها عظمت در نگاهشان است ناتانائیل، چون این واقعیت جاری طبیعت را می‌رساند که هیچ‌چیز ماندگار نیست. معیوب می‌شود و این عیب نشان‌دهنده دوست داشتنمان است. دوستش داشته‌ایم که استفاده شده است. که داخل کمد و زیر فرش پنهانش نکرده‌ایم. در یک سطوح ارتباطی و مدرن و اغراق شده، مد لبا‌س‌ها و شلوارهای پاره را ربط داده‌ بودند به این تاریخچه. که مثلاً پیامش این بوده است اما به مسیر اغراق و دنیای فشن کشیده شده است و از هدف اصلی، که همان سادگی و دوری از تجمل بوده، دور شده است. یک جاهایی توی فرهنگ قشقایی‌ها هم خوانده بودم که همیشه خدا توی هر نقش و فرش دست‌بافتی یک نقص ریزی قرار می‌دهند که پیامی در این مایه‌ها برساند که گل بی‌خار خداست. یک همچین تفکری. یادم می‌آید موقع خواندن همین رسم هم حیرت کرده بودم. قشنگ است. دوستش دارم. دور شدم. می‌گفتم. در وابی‌سابی هر هویتی که بر اثر گذشت زمان، مصرف یا دوست داشتن تغییر کند، زیباست. من روی این خط آخر مکث کرده بودم، روی لاوینگ افکتز. قشنگ نیست؟ قلبم درد می‌گیرد وقتی فکر می‌کنم کسی/کسانی هستند که این روند را زیبا می‌بینند و به آن باور دارند و از تویش یک فرهنگی درآمده است که فقط اصطلاح نیست، سبک زندگی‌ست. واقعا دارند باهاش زندگی می‌کنند. گوگل کردم و متوجه شدم وابی‌سابی از کاسه کوزه گرفته تا معماری‌شان، تا چیدمان خانه‌ها تا طرز لباس پوشیدن‌شان هست. حتی ماگ‌های سرامیکی‌شان را مرمت می‌کنند و الله الله از مرمت‌شان. بس که قشنگ و خواستنی‌ست. که خدا میداند اگر آن ظرف شکسته را ببینم دوست دارم داشته باشمش. یک مثال دیگرش چوب ترک خورده میزی بود که با یک پینه چوبی، با رنگ تیره‌تر، دوخت خورده است. یا معماری که داخل فضای باغ تکه های سنگ‌های نتراشیده را به صورت نامنظم روی چمن‌ها قرارداده بود و نوشته بود طبیعت بی‌نظم است. طبیعی باشیم. شیفته زاویه نگاهش شدم. آنقدر قشنگ و جذاب است که چند روز است نشسته‌ام به شخم زدن جاپانیز کالچر که عاشقش هستم بس که آرام و روان و بی‌دستپاچگی‌ست.


  • افرا ...

از نقطه ضعف صحبت کردن بزرگترین نقطه ضعف من است. هنوز آنقدر قدرت آن را ندارم که نقطه ضعف‌هایم را بگذارم پیش رویم و بگویم این من واقعی‌ست و در آغوشش بگیرم. من، از این دست انسان‌های وارسته نیستم. نقطه ضعفم را می‌دانم. می‌شناسمش و آنقدر جالبم که کتمان و حتی انکارشان می‌کنم! از آن روز اما، از آن روزیی که دایی را دیده‌ام زندگی‌ام، یا بهتر است بگویم زمینه فکری‌ام، یک‌طوری غریبی دگرگون شد. آن‌طوری که من را روبرویم نشاند آنقدر عجیب بود که همان روزها، وقتی روی تراس داشتیم نفس می‌کشیدیم برگشتم داخل ویلا و کنار شومینه یک پتو انداختم نشستم به خواندن دوباره فرهنگ فشرده. ترسیده بودم و به نظرم رسیده بود بهتر است پنهان شوم. احساس کرده بودم دارد من را می‌بیند. همان‌طور که هستم. داشتم سعی می‌کردم ذهنم را متمرکز کنم. شبش بلال خورده بودیم. و صبح راهی کوهی شدیم که من را خیلی بیشتر از میز روی تراس و دایی کشانده بود جلوی رویم. حالا پرت شدم. هدفم این بود بنویسم نقطه ضعف آزاردهنده این روزهایم حساسیت است. حساسیت البته شاید آن‌طور که دوست دارم مفهومی که در پی‌اش هستم را نرساند. رقیق شده‌ام. وزن کلمات روی روحم به مراتب بیشتر شده است. هر کلمه، هر لغت، هر آهنگ و طنینی برایم معنادار شده است و نمی‌توانم نسبت به آهنگشان، به آن حالت بیان شدنشان بی‌تفاوت باشم. از حرف ساده میم، از آن حس هم‌حالی‌ای که ایجاد کرد، از همان لحن گفتن موقعیت مشابه‌مان آنقدر خوش بودم، آنقدر مثبت متأثر شده بودم که صبح با یک حال صمیمیِ خنکِ خوشی بیدار شدم که اگر دیوانه به نظر نمی‌رسیدم و سرچهارراهی می‌دیدمش از آن حالت‌های غرورآمیزی می‌گرفتم که اوه، ما با هم دوست هستیم. البته داستان‌های زندگی‌ام نشان داده‌اند این رفتار آکورد است و بهتر است بالغ باشم و آدم‌ها را متعجب نکنم. در مقابل هم ممکن است در برابر سوال ساده ع آنقدر به خودم بپیچم و آنقدر زخمی شوم که حتی یادآوری‌اش و آن استیصال وقت پاسخ دادنم باعث شود از غلطیدن کاسه چشمانم در یک حجم اشک قاشق مات روبرویم را نبینم و جان بکنم تا برسم زیر پتو...


  • افرا ...

این آخرین بار است که من در این وضعیت هستم. آخرین بار است که پشت میزم، کنار پنجره نشسته‌ام و به مانیتور به این شکل خیره شده‌ام. آخرین بار است که اینچنین در ساعت چهار و سی و چهار دقیقه عصر شانزدهم اردیبهشتی با یک ماگ پر از آب خنک در کنار دست در حال تایپ کردن هستم و دمای هوا نوزده درجه است. آخرین بار است برگ‌ها حرکت می‌کنند و من عمه تو نیستم. از امروز، از این لحظه تا زنده هستم، و حتی اگر نباشم همچنان عمه تو شده‌ام و تو عزیز من هستی. دیگر نمی‌توانم به لحظه‌های قبل از آمدن تو برگردم. تو آمده‌ای و من در حال عبور از آن آدم سابق به عمه تو شدن این نوشته را به پایان می‌رسانم. لحظه بزرگی‌ست کیتو. من، انگشتانم می‌لرزند.


  • افرا ...

دوست دارم بدانم آدم‌ها مفرشان کجاست؟ چه می‌کنند تا از آن ملال و ناامیدی و اضطراب لحظه‌هایشان خلاص شوند؟ درگیر یک لحظه‌های فرسایشی و کشنده هستم که دیگر باوری به گذرا بودنشان ندارم. کنترلشان از دستم خارج شده است و صبح به صبح پشت میز نشستن با همان درد و رخوت روز قبل، مجال ریکاوری را به من نمی‌دهد. یک‌طور سخت و شدیدی روی هم تلمبار می‌شود و من جانم سنگین است. در عربی یک اصلاح تقریبا به درد بخوری برایش داریم که توصیف نوعی گرفتگی و خفقان است، در عین حال اما معنی روشن فارسی ندارد. من حالا درونم خفه است. جان و روحم سنگین است و دلم یک چاه می‌خواهد. سابقاً در چنین موقعیت‌هایی جان می‌کندم خیال کنم جایی هستم که دوست دارم. آدم‌هایی را دارم که دوست‌شان دارم که آدم‌های امن زندگی‌ام هستند. تازگی‌ها اما همین راهکار هم دیگر جواب نمی‌دهد. آنقدر ناامیدی تا زیر چشم‌هایم رسیده است که دارم خوش‌بینی‌ام، آن نگاه مثبتی که دا‌شته‌ام و گنجم بود را نیز از دست می‌دهم. فرصت ندارم این حال شور را که این‌طور در دلم رسوب کرده است حل کنم. مفری ندارم. دوست دارم بال در بیاورم. دوست دارم این بندهای نامرئی کشنده را بدرم. دوست داشتم. خیال داشتم که بریده می‌شوند. نشدند و از آن‌ها تنها زخمی و دردی درست زیر دنده‌هایم نشسته است که قادر به توصیفش نیستم. در گویش طالقانی‌ها یک اصطلاحی هست که می‌گوید فلان چیز مزه کَری می‌دهد. و در موقعیت‌هایی استفاده می‌شود که غرق در خوشبختی از تصور داشتن آن‌چیزی هستید که در حال حاضر ندارید اما قرار است بیاید. حالا اگر یک کسی یا یک اتفاقی به شما بفهماند که دیگر نخواهید داشتش، شما یک غمی توی دلتان پا می‌گیرد که سیاه و غلیظ و لزج است. با دردش مدارا می‌کنید تا بدن هوشمند و روح هوشمندترتان به صورت غریزی آن همّ را پشت سر بگذارد و به جاده اعتدال روانی برگردید. کسی خبر ندارد شما چطور از درون دریده شده‌اید تا آن بارقه امید را نگه دارید و چه‌ها کشیده‌اید تا آن زخم را التیام ببخشید. حالا می‌آیند و به شما خبر می‌دهند که اشتباهی رخ داده و آنی که می‌خواستید دارد می‌آید و این خبر در حد امیدواری نیست که واقعا می‌آید و شما داریدش. اما دیگر مزه آن قبل را، شعف قبل از، از دست رفتنش را نه دارید و نه دیگر اهمیت می‌دهید که داشته باشید. اینجاست که آن غایت مطلوب، برایتان مزه کری می‌دهد. من روزگارم مزه کری می‌دهد.


  • افرا ...